تبلیغات
مطالب جالب

مرتبه
تاریخ : شنبه 29 شهریور 1393
اگر شما از جلمه افراد باهوش هسیتد بگویید اشبتاه  کجاست؟؟؟

۱۲۳۴۵۶۷۸۹

۱۲۳۴۵۶۷۸۹

۱۲۳۴۵۶۷۸۹

یع
نی شما الان به این موضوع تمرکز کردید؟؟؟

اشتباه این هست که

کلمه هسیتد-هستید و اشبتاه-اشتباه

من نگفتم اشتباه در اعداد هست!!!!

بهتر نیست برگردیم اول اتبدایی بخونیم ؟

حتی کلمه اول ابتدایی هم اشتباهه!!

پس بریم اول مهد کودک بخونیم…

حتی کلمه مهد کودک هم اشتباهه!!!

چرا رفتید دوباره مهد کودک رو ببینید؟؟؟؟

ههههههههههههههههه



برچسب ها: طنز، مهد کودک، ابتدایی،
ارسال توسط hiva fayazi
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 26 شهریور 1393
اس ام اس جدید ایرانسل:
مشترک گرامی
بخدا اگر بفهمم رفتی رایتل خریدی باهات کات میکنم
۱ بار با همراه اول بهم خیانت کردی
بسه دیگه، تحملشو ندارم!



برچسب ها: ایرانسل، رایتل، همراه اول، خیانت،
ارسال توسط hiva fayazi
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 26 شهریور 1393
خونه خوبه خونه مامانم امیده

خونه خوبه بوی مامانمو میده

خونه خوبه خونه مامانم امیده

خونه خوبه بوی مامانمو میده

اون بیرون خبری نی به جز چشمای بارونی

به جز آدمای مجبور مث خودت که به اجباره با اونی

اون بیرون خبری نی به جز بدهکارُ آلوده ها

ثمره ی سگ دوهاتم که زرشکا و زالومه ها

اون بیرون خبری نی به جز صفحه پشت هم چیدن

به جز آدمای خسته که به زور با شکمِ گشنه خندیدن

پره دود پره جوب پره خون مردایی که کردن پشت به جنگیدن

آدما فحش به هم میدن این چیزارو پشت هم دیدم

خونه خوبه خونه مامانم امیده

خونه خوبه بوی مامانمو میده

خونه خوبه خونه مامانم امیده

خونه خوبه بوی مامانمو میده

 این ضرب المثلِ نابرده رنج گنج نمیدونم چی چی رو کی گفته باید دستشو بوسید

خیلی جاها شدیم خسته و کوچیک توی فضای بسته و موزیک

آره تو فضای بسته و موزیک عجب مگه داریم

خیلی درد خیلی مشکلات خیلی دعوا خیلی بی پولی داشتیم

به خیلیا گفتیم میموندی کاشکی خیلی زمین خوردیم و نشد هیچ جوری پاشیم

کلی فاصله با پیروزی داشتیم یاد گرفتیم دنیا جای پیزوریاش نی

یه سری چیزارم خب نمیشه که گفت آخه افت داره اینجا میدونی جاش نی

چقده خوردیم پس گردنی دیگه حال پارتی و مست کردن نی

یاد گرفتیم مرام بعضی رفیق ها حتی بدتره از اجنبی

یاد گرفتیم حسادت رفیق از رقابت رقیبا خطرناک تره

اونی که میکنه خطر پاک تره میبره اون که میمونه عقب آخرش

نه حوصله ی نصیحت دارم نه سر در میاره کسی از کارم

نه میدونه چیزی کسی دربارمُ خودمو بستم به مسیرم کارم

من با یه موج بیمار تکیه به کنج دیوار خسته از همه خسته از خالی بودن جای صدام تو برج میلاد

داستان عجیبیه دلم تنگه واسه مجیدیه

واسه بچگیام واسه زادگام واسه مدرسه واسه باشگام

واسه زبریه دستای بابام اخمای آقام حرفای مامان

اینی که هستم فرق داره باهام واسه اینه که درد داره کارام

دلم تنگه واسه عادی بودن واسه دور از چیزای مادی بودن

آره یه جورایی کندم از همه اینجوری توقعا کمتر ازمه

ترجیح میدم تنها بشینم بی اعتناع به هرچی هر طرفمه

هرکی هر طرفمه وقتی درد نداری همدمن همه

خونه خوبه خونه مامانم امیده

خونه خوبه بوی مامانمو میده

خونه خوبه خونه خونمون ایرانه

به خدا اون بیرون هیچ خبری نی همه چی همین جاس تو خونمون تو همین خاک

سلامتی همه اونایی که تو همین خاک متولد شدن واسه همین خاک جنگیدن و جزء همین خاک شدن

سلامتی شهیدا حاج حسینا تو دلی ها سلامتی ناصر حجازیا ایرج قادریا

سلامتی استعدادایی که ستاره نشدن اما ایرونی موندنو اسطوره میشن

سلامتی اسطوره هایی که با بی لطفی خدافظی کردن آقا مهدوی کیا علی آقا کریمی

سلامتی داداشیای تو زندون دست فروشای تو میدون

سلامتی پدر مادرا سلامتی دست تنگا سلامتی درد دیده ها داغ دارا بیمارا




برچسب ها: خونه، رفیق، مادر،
ارسال توسط hiva fayazi
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 31 مرداد 1392

مردانی را میشناسم که هنگام عصبانیت


داد نمیزنند!


ناسزا نمیگویند


نمیشکنند


تهمت نمیزنند


تنها


"قدم" میزنند و در خلوت خود فرو میروند و



خالی میکنند تمام خشم خود را


تا


مبادا به کسی که دوستش میدارد از گل کمتر گفته باشد!!!


(( او را بینهایت دوست دارم ))





برچسب ها: عصبانیت، گل، دوس داشتن،
ارسال توسط hiva fayazi
مرتبه
تاریخ : جمعه 1 دی 1391

دلتنگم،

مثل مادر بی سوادی

که دلش هوای بچه اش را کرده

ولی بلد نیست شماره اش را بگیره.


  

گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز

بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...

من می گریستم به اینکه حتی او هم

محبت مرا از سادگی ام می پندارد...


 




طبقه بندی: داستان و متنهای ادبی، 
برچسب ها: دلتنگم، متن جالب، مادر، گنجشک، بی سواد، گریه،
ارسال توسط hiva fayazi
مرتبه
تاریخ : جمعه 1 دی 1391

 

شلوار تا خورده دارد ، مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ، یعنی تماشا ندارد


دوست دارم در مورد همه چیز فکر کنم

درباره کلبه متروک وسط باغ

درباره رودی که تبدیل شده به یک جاده

درباره چوپانی که بره اش را وسط کوهها گم کرده

درباره ی حسرت پیرزن بیمار برای رفتن به امامزاده بالای تپه

درباره کارگری که دوست دارد یک روز مرخصی با حقوق بگیرد

و درباره خودم که چقدر بی فکرم


من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،

اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.

 




برچسب ها: من، کارگر، مرد، پا، خشم، آتش، غمگین،
ارسال توسط hiva fayazi
مرتبه
تاریخ : جمعه 1 دی 1391

کودکی به پدرش گفت: «پدر، دیروز سر چهارراه حاجی فیروز را دیدم

بیچاره! چه اداهایی از خودش در می آورد تا مردم به او پول بدهند،ولی 

پدر ، من خیلی از او خوشم آمد ، نه به خاطر

اینکه ادا در می آورد و می رقصید ، به خاطر اینکه چشم هایش خیلی 

شبیه تو بود ...»


از فردا،مردم حاجی فیروز را با عینک دودی سر چهارراه می دیدند ...



برچسب ها: حاجی فیروز، عینک، عینک دودی، ادا، پول، پدر،
ارسال توسط hiva fayazi

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور

کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای

لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم

دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو

سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی

بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت

میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه

 برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم

رو پاک نکنم و توش بنویسم …

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد …





برچسب ها: داستان، داستان کوتاه، داستان کوتاه بسیار زیبا،
ارسال توسط hiva fayazi
-پولاد کیمیایی : حاجی مورد چیه ؟

-حمید فرخ نژاد : کی به شما گفت از ماشین پیاده شین ؟

-جوان : حاجی شرمنده ولی سر و وضع اینا از ما ضایع تره که ؟

-پولاد کیمیایی : چی میگی تو ؟  به تو هیچ ربطی نداره !  این یه پیام سیاسیه , پرچم دشمن شرت ماست !

گشت ارشاد - سعید سهیلی

پرچم دشمن شرت ماست



برچسب ها: فیلم گشت ارشاد، دیالوگ زیبا از فیلم گشت ارشاد،
ارسال توسط hiva fayazi
مرتبه
تاریخ : جمعه 1 دی 1391

ترول



برچسب ها: ترول، ترول پله برقی،
ارسال توسط hiva fayazi
مرتبه
تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1391

یک استاد دانشگاه کلاسش را با بالا بردن لیوانی که درونش مقداری آب بود شروع کرد. او لیوان را به اندازی که همه آنرا ببینند بالا گرفت و از دانشجویان پرسید: "فکر میکنید وزن این لیوان چقدر است؟"

دانشجویان پاسخ دادند...

"50 گرم!"...

"100 گرم!"....."150 گرم!"

استاد گفت:

"تا زمانی که آنرا وزن نکنم واقعاً نمی دانم.

اما سوال من این است که اگر برای چند دقیقه لیوان را به همین صورت نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟"

دانشجویان پاسخ دادند: "هیچی!"

استاد پرسید: "خوب اگر همین حالت به مدت یک ساعت نگه دارم چطور؟"

یکی از داشجویان گفت: "دستتان درد می گیرد."

"درست، حالا اگر به مدت یک روز لیوان را بالا نگه دارم چه؟"

یکی از دانشجویان پاسخ داد:

"دستتان کرخت و بی حس می شود و ممکن است دچار فشار شدید عضلانی و رعشه شوید و مطمئن کارتان به بیمارستان می رسد!"

... و همه شروع به خندیدن کردند.

استاد گفت:

"خیلی خوب، اما آیا در تمام این مدت وزن لیوان تغییر می کند؟"

همگی جواب دادند: "خیر"

استاد دانشجویان را به فکر فرو بُرد: "پس چه چیزی باعث فشار عضلانی و درد دست شد؟ اکنون برای رهایی از درد چه کاری باید انجام دهم؟"

یکی از دانشجویان پاسخ داد: "لیوان را زمین بگذارید!"

استاد گفت: "دقیقاً!"

مشکلات زندگی چیزی شبیه این هستند. برای چند دقیقه در ذهنتان نگهشان دارید، بنظر مشکلی پیش نمی آید.

برای مدتی طولانی نگهشان دارید، دردش شروع می شود.

باز هم مدت زمان نگهداری را بیشتر کنید، باعث رخوت، رعشه و ناتوانی شما میگردند.

قادر به انجام هیچ کاری نخواهید بود.

فکر کردن به چالشها و مشکلات زندگی مهم است، اما حتی مهم تر این است که در انتهای هر روز قبل از خواب آن مشکلات را زمین بگذارید.

به این ترتیب استرستان رفع می شود و وقتی از خواب بیدار می شوید سرحال، با نشاط و قوی هستید و میتوانید هر مشکل و چالشی که در طول روز با آن برخورد میکنید را برطرف کنید.




برچسب ها: غم!!!، لیوان، استاد، دانشگاه،
ارسال توسط hiva fayazi
مرتبه
تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391
شیطان بازنشسته شد 
http://s2.picofile.com/file/7175206234/0bfe1eoz74haqj0yyfe.jpg

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت 

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند 

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ 

شیطان گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند.اینان را به شیطان چه نیاز است؟ 

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی
 




برچسب ها: شیطان، شیطان بازنشسته شد،
ارسال توسط hiva fayazi
مرتبه
تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391
دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟
میگم پَـــ نَ پَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!!

*********

آب خونه قطع شده بود. بعد که وصل شد یه آب زرد از شیر میومد. می پرسه زنگ لوله هاست؟
پــــَ نه پــــــَ سازمان آب واسه عذرخواهی اولش آب پرتقال می فرسته..!

*********

در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلو در پارک کرده میگه میخوای بری تو؟
پـَـــ نــه پـَـــ در و باز کردم هوای کوچه عوض شه

*********

رفتم فست فود گارسون دختر اومده میگه غذا میل دارین ؟!
میگم پـَـــ نــه پـَـــ بشین ۲ دقیقه اومدم خودتو ببینم همش تو اشپزخونه ای!!!

*********

رفتم حموم داد زدم میگم این آب چرا ســـــــــرده؟!!!! بابام میگه داری دوش میگیری؟
میگم پـَـــ نــه پـَـــ دارم تمرین های دوره غواصی رو تو تشت دوره میکنم …

*********

جارو دستم بود داشتم می رفتم اتاقمو جارو بزنم … عمه ام دید گفت داری میری جارو بزنی؟
پـَـــ نــه پـَـــ زنگ زدم بچه ها بیان قسمت هشت هری پاترو بسازیم

*********

تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟
پـَـَـ نَ پـَـَــــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!

*********

با دوستم رفتیم باغ وحش،جلوی قفسِ شیر وایسادیم. دوستم میگه:شیرِ؟
میگم:پَــــ نَ پَــــ… گربه اس باباش مرده ریش گذاشته!!!!

*********

رفتم درمونگاه , منشیه میگه : مریض شمایید؟
گفتم پَــــ نَ پَــــ من میکروبم , اومدم خودمو معرفی کنم!

*********

دوستم پریده تو استخر داد میزنه میگه شنـــا کنم ؟
میگم پـَـَـ نَ پـَـَــــ بزار اهنگ تـایتـانیک بزارم آروم غرق شو..!

*********

اومده تو اتاق ،قابِ عکسِ رو دیوار و دیده میگه : وای داداشتــــــــــــه؟؟؟
میگم: آره
میگه : عکسشـــــــــــــه؟؟؟
میگم پـــَــ نَ پـــَـــ خودشه ، گذاشتمش رو دیوار با دمپایی کوبیدم رو صورتش،چسبیده به دیوار!!!

*********

سگم رو بردم پیش دامپزشک، منشیش میگه سگتون مریضه؟
میگم پـــَ نَ پـــَ خودم هاری گرفتم سگم گفت آشنا داره منو آورد اینجا معالجه کنه.
 



ارسال توسط hiva fayazi

عکس هایی جالب از مردان را می بینید که نیمی از چهره شان را آرایش کرده اند حالا خودتان قضاوت کنید آرایش به مردان می آید یا نه؟





برچسب ها: آرایش، مرد،
ارسال توسط hiva fayazi
مرتبه
تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1391
این مجسمه های خیابانی فوق العاده که در موقعیت هایی ترسناک در خیابان رها شده اند باعث شده افراد بسیاری به پلیس و اورژانس زنگ بزنند و کمک بخواهند.
هنرمند آمریکایی مارک جنکینز ۴۱ ساله هنر غیرعادی اش را در مناطق حومه ای شهر به نمایش درآورده است.
دیلی میل نوشت : جنکینز که نوازنده ی ساکسیفون و طراح شبکه هم هست به هنرهای خیابانی علاقه دارد و می گوید با این کار باعث می شود مردم برای لحظه ای دغدغه های شخصی شان را فراموش کنند و نگاهی به دور و برشان بیندازند.
او کارش را با گذاشتن چنین مجسمه ای در ریودوژانیرو آغاز کرد و توجه مردم را به سمت کودکان خیابانی کشاند.
مجسمه های خیابانی
مجسمه ترسناک خیابانی
مجسمه های خیابانی
مجسمه های ترسناک خیابانی
نوازنده ی ساکسیفون
مجسمه های ترسناک خیابانی
مجسمه ترسناک
مجسمه های ترسناک خیابانی
مجسمه های ترسناک خیابانی
مجسمه های ترسناک خیابانی
مجسمه ترسناک
مجسمه های ترسناک خیابانی
مجسمه ترسناک
مجسمه های ترسناک خیابانی
مجسمه ترسناک
مجسمه های ترسناک خیابانی
مجسمه ترسناک
مجسمه های ترسناک خیابانی
مجسمه ترسناک
مجسمه های ترسناک خیابانی
مجسمه ترسناک



برچسب ها: مارک جنکینز، مجسمه،
ارسال توسط hiva fayazi
(تعداد کل صفحات:15)      [1]   [2]   [3]   [4]   [5]   [6]   [7]   [...]  

آرشیو مطالب
نظر سنجی
دوست دارید چگونه مطالبی روی وبلاگ قرار گیرد؟






پیوند های روزانه
امکانات جانبی
blogskin