تبلیغات
مطالب جالب - ادامه متن تبریکها
 
مطالب جالب
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش اومدین... وبلاگ با توجه به وقتی که دارم بروز رسانی میشه..با نظرات خوبتون درهر چه بهتر شدن وبلاگ منو یاری بفرمایید

مدیر وبلاگ : hiva fayazi
نویسندگان
نظرسنجی
دوست دارید چگونه مطالبی روی وبلاگ قرار گیرد؟








جمعه 12 اسفند 1390 :: نویسنده : hiva fayazi

اتحادیه شرکت های ویدیو رسانه (سینمای خانگی) ایران:
«هنرمند گرامی، جناب آقای اصغر فرهادی، فرهنگ غنی ایران عزیزمان، به فرزندانی چون شما می بالد. سپاس بی کران ما را پذیرا باشید.»

موزه سینمای ایران:
«هنرمند ارجمند و گرانمایه، جناب آقای اصغر فرهادی، موفقیت های چشمگیر جنابعالی، در کسب جوایز بین المللی موجب افتخار و مباهات مردم هنر پرور کشورمان است.  دریافت جایزه معتبر جهانی اسکار بر جنابعالی و همکاران گرامی تان و خانواده سینمای ایران مبارک باد.»

سوسن شریعتی:
«در سال ۸۰ بعد از یک غیبت ۲۰ساله از جامعه ایران فکرکردم به عنوان یک شهروند بهترین کار این است که با نوعی پرسه‌زنی در شهر در حوزه‌های مختلف (که الزاما با رشته تحصیلم که تاریخ است، مربوط نباشد) شروع کنم تا به این ترتیب معلوم شود در این غیبت ۲۰ساله چه اتفاقی افتاده و با چه جامعه‌ای روبه‌رو هستم. پرسه‌زنی در حوزه‌های مختلف، چنین امکانی را فراهم می کرد و تقدیر چنین خواست که ورود به حوزه سینما، همچون یکی از این پنجره‌ها با فیلم آقای فرهادی (چهارشنبه‌سوری) آغاز شود. خوشحالم که بازهم فیلم آقای فرهادی بهانه‌ای شد که درباره انسان هم‌اینجایی و هم‌اکنونی صحبت کنیم. من منتقد حرفه‌ای سینما نیستم و خوشحالم از اینکه شاید مخاطبان سخن من نیز احتمالا شنوندگان حرفه‌ای نقد فیلم نیستند و فیلم بهانه‌ای است برای اینکه ما از نزدیک، نگاهی به خودمان و انسان ایرانی امروزی بیندازیم. یکی از جذابیت‌های فیلم آقای فرهادی، خلق موقعیت‌های موازی است و برقراری نسبت‌های جدید میان یکسری دوگانه‌ها یا پارادوکس‌ها، خلق موقعیت‌های موازی که پرده از واقعیت چندپاره‌ای به نام جامعه ایران، برمی دارد. می گویند جامعه‌ای در حال‌گذار، جامعه‌ای که درگیر نزاع سنت و مدرنیته است، جامعه‌ای که از خودش عبور می‌کند و قرار است به سمت معلوم نیست کجا، برود و در نتیجه دچار یکسری دوگانگی می شود. وجه ممیزه فیلم «جدایی نادر از سیمین» شاید همین باشد، همین دوگانه‌هایی که درباره‌اش زیاد صحبت می شود. اینکه چگونه با این تناقضات می توان کنار آمد. هم حسرت و نوستال‍ژی، هم نقد و هم ای بسا مباهات. در فیلم‌های فرهادی روزمره بدل به حادثه می شود و متعجب می سازد. هر بار سخن از انسان در دسترس با موضوعات در دسترس است. با موضوع قرار دادن انسان ایرانی امروزی -با همه مشخصات فرهنگ، طبقاتی، اجتماعی اش- نقب‌زدن به یکسری مفاهیم عام و جهانشمول‌: اخلاق، وفاداری، عشق، فداکاری؛ مفاهیم جهانشمولی که با نوع انسان سر و کار پیدا می کند. با آدم‌هایی که بسیار به ما نزدیکند، ما را به یاد خودمان می اندازند، بی‌آنکه در محدوده بومی زندانی باشند. ای بسا یکی از دلایل اینکه این فیلم در غرب مورد توجه قرار می گیرد همین باشد. اینکه در دایره تنگ فرهنگی باقی نمی ماند و نوع انسان را درگیر می کند. در فیلم «جدایی نادر از سیمین»، فرهادی تلاش می کند با محوریت یک زوج، یک‌سری از دوگانه‌ها را در برابر ما قرار بدهد: دوگانه مذکر/ مونث، دوگانه طبقه متوسط شهری/اقشار فرودست، دوگانه مدرن سنتی، دوگانه نسلی و… بحران الگویی که درپی می آید و نشان می دهد که ما نه‌تنها در نسبت‌های افقی (رابطه زن و مرد در نهادی به نام خانواده، رابطه والدین و فرزندان) بلکه در نسبت‌های عمودی (نسبت طبقات اجتماعی با یکدیگر) نیز دستخوش این نزاع، تنش و شکاف هستیم. به‌عنوان مثال همین بدبینی و شکاف فرهنگی طبقات نسبت به یکدیگر: «شما فکر می کنید ما همه‌مان دزدیم»، یا اینکه «اینها ناموس ندارند، یا ناموس سرشان نمی‌شود»، این شکاف فرهنگی طبقاتی با یک‌سری نمادهای فرهنگی نشان داده می شود: نسبتی که با متن مقدس برقرار می‌شود، جایگاه ایمان، مفاهیمی چون ناموس و غیرت و… دنیایی بی رفرانس و ملاک‌های مشروع با دروغ‌های کوچکی که در غیبت یک ایمان بی قید و شرط مجاز شمرده می شود از یک‌سو و جهان جادوی سنت یا مذهب از سوی دیگر. سنتی که اگرچه دست و پای زن را می بندد و محدود می سازد اما نوعی احساس امنیت نیز به‌وجود می آورد در مقایسه با زن مدرنی که آزاد است و دارای ابتکار عمل، اما در حسرت شنیدن «یک دوستت دارم» محکم و مطمئن از سوی همسرش است. «یک با من بمان ِقاطع.» در حقیقت اینجا نزاع آزادی و حدود است، درک سنتی از عشق یا خانواده با درک مدرن از این دو. ما کدام را می پسندیم: آزادی را یا امنیت را؟ در طرح هر بار این موقعیت‌های پارادوکسال فیلم ما را در برابر یک انتخاب قرار نمی دهد، بلکه یک مقایسه را ممکن می سازد، نه تنها یک آن زمان و این زمان/ دیروز و امروز را بلکه یک امروز چندپاره را. ما کدام را می‌خواهیم یا اینکه محکوم به کدامیم؟ همیشه نشان‌دادن یک «همینی که هست» و نوعی نوستالژی برای یک ازدست‌رفته. آزادی اضطراب‌آور و امنیتی محدود کننده. ما محکوم به انتخاب هستیم. میان این و آن. با بدی ها و خوبی هایش. مساله فقط «جدایی نادر از سیمین» نیست. جدایی این و آن است. پیرتر‌ها در این فیلم ناظران محکوم فروپاشی همان دیروزند. هم آن پدر آلزایمری و بدون حضور ذهنی که در برابر متلاشی شدن زندگی در سیمینی که از طریق وساطت، مهربانی، سند گذاشتن و… می‌خواهد در استحکام رابطه نقشی بازی کند. همان پیرترهایی که به مصالحه و مماشات و گذشت و بده-بستان، می خواهند و جوان‌ترهایی که تمامیت‌گرایند و رادیکال، رابطه را بدون مماشات می خواهند و بی امتیاز‌دهی. درست است که علت این جدایی مساله رفتن و ماندن است اما چنین پیداست که این فقط بهانه‌ای است برای تست یک رابطه و اینکه طرف مقابل تا کجا به فداکاری می ارزد. اسکار وایلد می گوید: «بزرگ‌ترین غیب، امر مشهود است.» مشهود، خود لبریز از پنهانی و پشت پرده است و کافی است آنچه که هست را به درستی نشان دهید تا آن پشت پرده را برملا کرده باشید. فیلم فرهادی کاری جز این نکرده است. شبیه واقعیت است و تنها با نشان دادن آن، از پشت پرده همان واقعیت پرده برمی دارد. این فیلم متهم به تلخی شده بود، یک نوع بن‌بست و فرهادی در پاسخ گفته بود که او فقط واقعیت را نشان می دهد. سوال این است که آیا واقعیت همیشه تلخ است؟ اصلا واقعیت چیست؟ شاید همین واقعیت‌گرایی در فیلم و شباهتی که به ما دارد است که اضطراب‌آور بوده است و دلخور می‌کند؟ ای بسا به همین دلیل باشد که می توان گفت فیلمی است آگاهی بخش، تلنگری و البته آزاردهنده. مگر نه اینکه آگاهی اضطراب‌آور است؟ شریعتی در تعریف آگاهی از داستان پرومته و آتشش نام می برد. آگاهی از جنس آتش است و به جان شما که افتاد دیگر نمی توانید مثل دیروز باشید و از همین‌رو میل به تغییر را در مخاطب برمی انگیزاند. اگر این واقعیت‌های ترسیم‌شده تلخ است خب باید تغییرش داد. تلخ و شیرین این داستان بر عهده کارگردان نیست. فرهادی در هیچ یک از این سه فیلم اخیرش نه درس اخلاق می دهد و نه قضاوت اخلاقی می کند اگرچه پرسش همواره پرسش اخلاقی بوده است. پس از دیدن فیلم‌های او می بینیم که اذیت شده‌ایم، دچار نوستالژی یا شعف یا افسون‌زدودگی. نهایتا ما را با یک پرسش روبه‌رو می‌کند: چرا این‌گونه هستیم و از کجا معلوم آنچه هستیم خوب باشد؟ شاید از موفق‌ترین اشکال سخن گفتن در مورد امر اخلاقی، زیبایی، عشق، خانواده و… همه مفاهیم و موقعیت‌هایی که دستخوش بحران معنا شده‌اند همین نوع رویکرد باشد: تعلیق و امکان اندیشیدن را فراهم ساختن بی آنکه پاسخ روشنی را در پیش‌رو بگذارد. فیلم‌هایی که با پرسش ختم می شود، پرسش‌هایی در انتظار پاسخ و نه الزاما راه‌حل. در جامعه‌ای که به کلیشه‌ای ترین شکل به مباحث اخلاقی پرداخته می شود شاید یکی از موفق‌ترین فرم‌های پرداختن به امر اخلاقی همین باشد، بدون اینکه انگشت اتهام به سوی مجرمی گرفته شده باشد، می فهمیم که دارد جرمی اتفاق می افتد، گسستی ایجاد می شود، جامعه‌ای است که اجزا و عناصرش در برابر هم قرار گرفته و هنوز به تناسبی دست نیافته است. نتوانسته به یک هارمون یا تناسب درست دست یابد. چرا الی مرد؟ خودش مرد یا خودکشی کرد؟ تقصیر چه کسی بود؟ خودش یا دیگران یا… ما پاسخش را نمی‌دانیم. در فیلم جدایی نادر از سیمین هم همین ماجراست. انتخاب ترمه کدام است؟ پدر یا مادر؟ نادر از سیمین جدا می شود یا سیمین از نادر، یا این دو از همدیگر؟ چه اهمیتی دارد؟ مساله چیز دیگری است. از سالن سینما که بیرون آمدیم، یکی از تماشاچیان با تاثر و قطعیت و هیجان رو به اصغر فرهادی که گوشه‌ای ایستاده بود و با این و آن گپ می زد در آمد که:- آقای فرهادی! شما به نظر من آس ِ مدرن سینمای ایران هستید. (شاید هم بر عکس: آس ِسینمای مدرن) راست می گفت؟ اگر یکی از تعریف‌های مدرنیته و جهان مدرن، افسون‌زدایی باشد، حرف آن تماشاچی متاثر بعد از دیدن فیلم جدایی نادر از سیمین درست است. جهانی بی افسون و افسانه. یک همینه که هست خلع‌سلاح‌ کننده. یک پیش پاافتادگی در روابط و آدم‌ها. یک جور رومانتیزم‌زدایی از رابطه‌ها. بی‌هیچ شاعرانگی ای یا توهمی. با قیاس‌هایی پنهان و پوشیده و بی شعار با معصومیتی محتضر. همیشه نوعی نوستالژی برای آن جهان دست‌نخورده باقی می ماند. اما معلوم نیست اصغر فرهادی از این مدرن بودن سر حال باشد. واقعیت، تقصیر او نیست. تلخ باشد یا شیرین، روزگار است دیگر. شاعری می‌گفت کار هنرمند نه تفسیر زندگی است و نه تغییر آن؛ کار هنرمند ترسیم زندگی است. این را هیوا مسیح می گفت. تلخ است؟ شیرینش کن.»

کامران عدل:
«دوشنبه، هشتم اسفند ۱۳۹۰، ساعت ۸:۳۰/ حین اسکن‌کردن فیلم‌های ۵۰ سال پیشم، به ‌رادیوی فضای دوم که از ژنو پخش می شود، گوش می دهم. رادیوی جالبی است. موسیقی هایی را پخش می کند که دوست دارم. در ضمن، اخبار فرهنگی و هنری سوییس و جاهای دیگر را هم پخش می کند، که آنها هم برایم جالب هستند. ساعت ۸:۳۰ اخبار را می گوید. از انتخابات سنگال که به‌آرامی انجام گرفت می گوید. بعد، از جریاناتی که در یک کشوری که هرچه توی نقشه، دنبالش گشتم پیدایش نکردم، گفت. و سرانجام گفت که طبق آخرین اخبار، دیشب در لس‌آنجلس، فیلم ذی آرتیست پنج اسکار گرفت. بعد، اسم چند فیلم دیگر را هم گفت، که بازمانده‌ جایزه‌ها را نصیب خودشان کرده بودند و سرانجام: فیلم ایرانی جدایی، ساخته‌ اسگر فرهادی، جایزه اسکار فیلم‌های خارجی را نصیب خود کرد (می بخشید، فرانسه‌زبانان، مثل بعضی از هم‌وطنانان که خودم هم از آنان هستم ق و غ را گ می گویند. به همین علت از این به بعد، ما اصغر را اسگر می‌گوییم). راستش، یک طوری ام شد. به ‌فارسی که شکر است، می گویند: جیگرم حال اومد. خوش‌خوشانم شد. کیف کردم. شخصا، اسگر فرهادی را نمی شناسم، ولی خیلی خوب لیلا حاتمی، که با پدرش خیلی دوست بودم و مادرش، که بسیار برایش احترام دارم، دوست هستم. با کلاری که دیگه نگو و نپرس، از خودمان است و نزدیک هستیم. و بالاخره هرچه باشد همه با هم، هم‌ولایتی هستیم دیگر! ساعت ۱:۳۰، حین ناهار خوردن اورونیوز را باز کردم. اخبار، با جریان انتخابات سنگال شروع شد و از جریانات یک مملکتی گفت که من نفهمیدم کجاست؟ و در پایان اخبار، رفت سر جریان همین اسکار مورد نظر ما. صحنه را نه‌گذاشت و نه‌ورداشت، با ذی آرتیست شروع کرد. وقتی گوینده اعلام کرد که ژان دو ژاردن برنده جایزه‌ بهترین آرتیست شده است، ژان، مثل فشفشه بلند شد و صحنه را به‌هم ریخت. سه پله، سه پله به ‌بالای صحنه رفت و مجسمه‌ طلایی را گرفت و رفت پشت میکروفن. حین فریاد زدن که بیشتر شبیه عربده بود، از ملت تشکر کرد. در این موقع، دوربین رفت روی براد پیت. براد پیت، که قیافه‌ای کاملا خیط به ‌خود گرفته بود زل زد به دوربین (چه می کردیم اگر این فارسی را نداشتیم). در کنار براد پیت، ژولیانا ژولی نشسته بود. سرش را پایین انداخته بود و با چشمانی متعجب بالای صحنه و ورجه ورجه کردن ژان را نگاه می کرد. سالن هم را که نگو و نپرس، تبدیل شده بود به ورزشگاه آزادی در موقع مسابقه‌ داربی سرخ‌آبی. یک‌سری هورا می کشیدند و یک‌سری دمق سرشان را پایین انداخته بودند. سپس، دیگرانی هم آمدند و جوایز خودشان را گرفتند و رفتند. ولی، روی هم رفته‌، حال‌شان حسابی گرفته شده بود. تا اینکه ساندرا پولاک اعلام که… فیلم جدایی، ساخته‌ اسگر فرهادی، برنده‌ اسکار فیلم‌های خارجی شده است. البته همه دیده‌اند که وقتی یکی برنده می شود، همبازی ها و همکاران هنرمند بلند می شوند و ابراز احساسات می کنند. ولی در مورد ما، این‌طور نبود. فرهادی با متانت بلند شد و دیگران هم او را با لبخند روانه‌ صحنه کردند. ساندرا پولاک، تا آنجا که می توانست دستش را دراز کرد و مجسمه را به فرهادی داد. در این موقع، فرهادی ما به پشت میکروفن رفت و کاغذی را از جیبش درآورد که بسیار درب و داغان بود و گویی که از دفترچه‌های یارانه‌ای پاره شده بود. اول به زبان فارسی گفت: سلام به مردم خوب سرزمینم. و سپس به انگلیسی مشغول خواندن متن شد. در این موقع، سالن که چند لحظه پیش تبدیل به ورزشگاه آزادی شده بود، در سکوتی فرورفت که انسان را به یاد مراسم کاتدرال نوتردام پاریس می انداخت. فرهادی، در این نطق، چنان ایران و ارزش‌های ایرانی را به رخ حاضران کشید که احساس غرور کردم. آنانی که تا آن لحظه، فکر می کردند که ایرانی ها، مثل طالب‌ها، پاپتی و وحشی هستند، مواجه با مردی شدند، که یک شب قبل از آن، بهترین جایزه سینمای فرانسه را، که مهد آن نیز هست، برده بود. وقتی نطق فرهادی تمام شد، مردم به‌پا برخاستند و به ابراز احساسات پرداختند. دوربین سمت راست سالن، از بالا، مردم را نشان می داد که در وسط پرده، ایرانیان را جای داده بود. سنگینی و وقار آنها بی نظیر بود. در این موقع، احساس سوزشی در کنار چشمانم کردم. احساس غرور می کردم. دوشنبه ۸ اسفند، ساعت ۹:۱۵ دقیقه/ تلویزیون فرانسه ۲۴ را می گیرم. دارد از اصغر فرهادی می گوید. تکه‌ای از فیلم جدایی را نشان می دهد و بخشی که مربوط می شود به جریان دادگاه را با زیرنویس فرانسه، پخش می کند و می گوید: این فیلم صحبت از مشکلات موجود در جامعه ایرانی می کند. در صحنه‌ بعد، با اصغر فرهادی مصاحبه می کند و از او می پرسد که چگونه شما از دام ممیزی گذر کردید؟ فرهادی پاسخ می دهد که: جواب‌ها را تبدیل به سوال کردم… سه شنبه ۹ اسفند، ساعت ۹:۳۰ / سعی می کنم با زحمت وارد سایت شرق شوم. شرق ویژه اسکار شده است. مقاله‌هایی را که دوستان و آشنایان نوشته‌اند، می خوانم. بیشتر از همه، از مطلب محمدعلی ابطحی با عنوان شادی ملی اسکار و غیبت دولتی ها و مطلب داریوش مهرجویی شبیه گل به استرالیا، خوشم آمد. ابطحی گلایه از آن دارد که چرا دولتی ها هم‌گام با مردم نشدند و مهرجویی می‌گوید که اسکار فرهادی، مثل گل خداداد عزیزی به استرالیا و گل استیلی و مهدوی‌کیا به آمریکا بود. فرهادی، در پاسخ به ‌سوال مخبر فرانسوی می گوید که من جواب‌ها را تبدیل به‌سوال می کنم. تکنیک جالبی است. حالا، چرا به عقیده‌ شما، دولتی ها از این اسکار استقبال نکردند؟ و چرا اسکار فرهادی شبیه به گل استرالیا بود و پس از شکست منامه، چرا بازیکنان بحرینی، پرچم عربستان را به کول کشیدند و به ‌شادی پرداختند؟»

عبدالله نوری:
« به‌نام خدا. هنرمند پرآوازه و گرانقدر؛ جناب آقای اصغر فرهادی، اثر کم‌نظیر فیلم جدایی نادر از سیمین که نشان‌دهنده توانایی، خلاقیت و درک والای شما در به تصویر کشاندن جلوه‌ای از واقعیت زندگی مردم خوب ایران بر پرده سینمای کشور و جهان بود، دیگر بار، صورت و سیرت زیبای ارزش‌های معنوی و فرهنگ بلند ملی و اندیشه فائق فرهنگ‌دوستان این مرز و بوم را در خدمت به روان جامعه و مردم در عرصه جهانی به نمایش گذاشت. اتفاق مبارکی که توانست در بستر رقابتی کاملا حرفه‌ای و قاعده‌مند، به درخشش پرفروغ کار هنری شما بینجامد و نام ایران و ایرانی و هنرمندان عالیقدر این کشور را پرآوازه سازد. این دستاورد بزرگ بدون تردید مورد احترام و ارج‌گذاری شایسته مردم متمدن و با فرهنگ ما خواهد بود. بدیهی است این رویکرد بزرگ جهانی و شایستگی افتخارآمیز، که به همت والا و نیت پاک شما و همکاران‌تان خلق شد مسوولیت سنگینی را بر دوش کسانی قرار می دهد که خلعت تولیت فرهنگ را به تن کرده‌اند . امید دارم مضمون کلامی که به هنگام دریافت جایزه جهانی اسکار، در برابر مخاطبان دنیای هنر، سینما و فرهنگ در مراسم ابراز داشتید بتواند فراتر از استانداردها و ابزارها و همچنین تجارب هنری تان، به اثر جهانی شما، روان جاوید و حیات ماندگار و تاثیرگذار بخشد. این رهاورد غرورآفرین بر شما، همکاران هنرمندتان و مردم هنردوست مبارک باد.»

صادق طباطبایی:
«در پرسروصداترین مراسم مربوط به هنر سینما، فیلمی از ایران برنده جایزه شد؛ جدایی نادر از سیمین. جاذبه‌های این فیلم نه در سکس بود و خشونت، نه در صحنه‌سازی های خیالپردازانه و نه در خلق جلوه‌های ویژه. آنچه به سوژه فیلم مربوط است، نمایش پرقدرت ارزش‌ها و اصالت‌هایی است از فرهنگ و سنن و اعتقادات ایرانی، برخورد مشهود مدرنیته و سنت، ارزش و احترام به والدین، حفظ و پایبندی به آیین‌های دینی نظیر محرم و نامحرم، حلال و حرام؛ دروغگویی و راستگویی، رعایت امانت، حفظ اصول و مبانی داوری، شهادت صادقانه در برابر قاضی، بی توجهی قاضی به مقولات خارج از موضوع و هوشیاری او برای شناخت تبانی‌های احتمالی خارج از دادگاه، کوشش انسان‌هایی ریش‌سفید برای حل معضلات جوان‌ترها و خلاصه هر آنچه به فرهنگ و اصالت‌های فرهنگی و ارزش‌های دینی ما مربوط می شود بالاخره وجود پاره‌یی تعصبات خرافی و در یک کلام، بیان هنرمندانه مجموعه آنچه واقعیت‌های روزمره جامعه امروز ایران را شکل می دهد؛ با بازی های هنرمندانه و دور از غلو و افراط و تفریط بازیگرانی نه‌چندان پرسابقه و حتی نقش‌آفرینی طبیعی دخترکی که سخت به مادر دلبسته است که نشان از دقت و ذوق و حوصله کارگردان و ژرف‌نگری نویسنده فیلمنامه دارد؛ فیلمی بدون نیاز به موزیک متن که از اول تا به آخر بیننده را با خود به متن حوادث و حال و هوای کاراکترهای داستان می برد. این عوامل در کنار خصوصیاتی دیگر، عناصر برجسته‌یی هستند که این اثر هنری را شایسته دریافت چنین جایزه‌یی از چنان محفل جهانی و بین‌المللی کرده است. عناصر یادشده ازچنان درخشندگی و قدرت نمایشی پرصلابت برخوردار بودند که حتی کارگردان یهودی تبار فیلم رقیب را وادار به انتخاب فیلم اصغر فرهادی برای دریافت جایزه اسکار کرده است و این نکته کم‌اهمیتی نیست. درباره اظهارنظرهایی که درباره جایزه اسکار شده چیزی نمی توانم بگویم. بدیهی است هر کس به اندازه و بر اساس فهم و آشنایی اش با پدیده‌ها سخن می گوید، مگر آنها که با وجود آشنایی شان با این مسائل، فقط بر اساس مواضعی غیرفنی و اغراض و نگرش‌های غیرحرفه‌یی سخن گفته‌اند. درباره اینان نیز جز آنکه بگوییم عقیده‌شان برای خودشان محترم است، چه چیز دیگری می توان بیان کرد؟ در هرحال، در مجموع تعلق این جایزه ارزشمند را به اصغر فرهادی تبریک می گویم و تلاش همه دست‌اندرکاران خلق این اثر زیبا را از هنرمندان و بازیگران گرفته تا صحنه‌گردانان و مسوولان تدارکات و… می‌ستایم.
در پایان مایلم بر دو نکته بسیار مهم پای بفشارم:
۱- بارها گفته‌ام که به عقیده من، زبان هنر برای انتقال ارزش‌ها و اسطوره‌ها و تراژدی های فرهنگ سرزمین ما به جهانیان، از زبان دیپلماسی و سیاست بسیار غنی تر و بسیار قوی تر و کارا‌تر است.
۲- این رویداد پرافتخار فرهنگی و هنری، روحی از تعلق و وابستگی و اشتیاق به فرهنگ و هنر ایران‌زمین را در میان ایرانیان دمید که ورای همه تعلقات سیاسی، دینی، حرفه‌یی و طبقاتی بود. تقسیم‌بندی های اعتباری را که امروز در داخل و خارج کشور، ایرانیان را از هم متمایز کرده و در بعضی موارد روی در روی هم قرار داده است، در این رویداد فخرآفرین فاقد نقش و اعتبار می بینیم. آیا این واقعیت بیان این حقیقت نیست که عناصر اصلی فرهنگ ایرانی را روحیه نوعدوستی و مهرورزی و مهرجویی تشکیل می دهد؟ در هر میدان هنری – اعم از موسیقی و شعر و ادب و هنرهای تجسمی – و ورزشی که نشانه‌هایی از این عناصر اصیل فرهنگ ایرانی وجود دارد، همه ایرانیان را متحد و همسو می یابیم. دریغ است که در این دنیای وانفسا و در این شرایط ناهمگون و نامیمون، از این خصلت‌های متعالی و وحدت‌آفرین روی بگردانیم.»
 

 

(من در همین پست به تبریک ها خواهم افزود. دوستان من در شرق، بانی فیلم، ایسنا و …، بر من ببخشند که آنچه منتشر کرده اند را این جا و یک جا آورده ام. باید صدای این تبریک ها، گوش فلک را کر کند؛ گوش ناخوشان را که هیچ.)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جدید ترین موزیک های روز
دریافت همین آهنگ



Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

بهترین سایت خنده